فریهند دانمارکی تحولی در پیپ سازی

فریهند دانمارکی تحولی در پیپ سازی
شورش زیباییشناختی در چوب : پیپهای فریهند دانمارکی و بازتعریف مفهوم صنعتگری
مقدمه : وقتی سنت به مانع تبدیل میشود
در تاریخ هر حرفهای لحظهای وجود دارد که قواعد حاکم بر آن، از ابزار خلق به زنجیر محدودیت بدل میشوند . صنعت پیپسازی دهههای متوالی در چارچوبی صلب از شکلهای از پیش تعریفشده حرکت میکرد؛ بیلیارد، اپل، پات، بولداگ و دهها فرم دیگر که هر کدام مختصات هندسی مشخص و انحرافناپذیری داشتند. پیپساز در این نظام، نه خالق که مجری بود؛ کسی که مهارتش در اجرای دقیقتر الگویی سنجیده میشد که خودش طراحی نکرده بود.
این نظم، البته بیدلیل شکل نگرفته بود. سنت پیپسازی انگلیسی و فرانسوی که بر صنعت جهانی سایه انداخته بود، ارزشهایی را نمایندگی میکرد که در زمان خود معنادار بودند : یکدستی، پیشبینیپذیری و نوعی اشرافیت بصری که از تقارن و نسبتهای کلاسیک سرچشمه میگرفت. یک پیپ دانهیل باید شبیه پیپ دانهیل دیگر باشد؛ این تکرارپذیری نه ضعف که افتخار تلقی میشد.
اما در اواسط قرن بیستم، در کشوری کوچک و بهظاهر حاشیهای در جغرافیای پیپ، اتفاقی افتاد که معادلات را برهم زد. دانمارک، سرزمینی که در نقشهی ذهنی پیپکشهای جهان جایگاه چندانی نداشت، به کانون شورشی زیباییشناختی تبدیل شد که پیامدهایش هنوز در صنعت پیپسازی محسوس است. پیپهای فریهند دانمارکی و بهویژه شاخهی افراطیتر آنها که به «دنیش فنسی» شهرت یافت نه فقط شکلهای جدیدی به جهان پیپ افزودند، بلکه پرسشهای بنیادینتری را مطرح کردند : آیا پیپ ابزار است یا اثر هنری؟ مرز میان صنعتگر و هنرمند کجاست؟ و آیا سنت همیشه راهنماست یا گاه مانع؟
فلسفهی فریهند : رهایی از استبداد شکل
برای درک عمق تحولی که پیپ های فر یهند ایجاد کردند، ابتدا باید فهمید که «فریهند» صرفاً یک شکل دیگر نیست نقطهی مقابل تمام شکلهاست. در نظام سنتی پیپسازی، هر شکل تعریفی دارد و این تعریف مرزهایی را مشخص میکند که پیپساز حق تخطی از آنها را ندارد. یک بیلیارد باید کاسهای استوانهای، ساقهای مستقیم و نسبتهای معین داشته باشد. این محدودیتها در ظاهر فنیاند اما در عمق، ایدئولوژیک.
فریهند این معادله را وارونه میکند. پیپ فریهند هیچ الگوی از پیش تعیینشدهای ندارد ؛ شکل نهایی نه از نقشهای ذهنی که از گفتوگوی مداوم میان دست صنعتگر و خود چوب استخراج میشود. این تفاوت، بهظاهر فنی اما در اصل فلسفی، همه چیز را تغییر میدهد.
در فرآیند ساخت یک پیپ کلاسیک، بلوک برایر نقطهی شروع است و شکل از پیش تعریفشده، مقصد. صنعتگر باید از میان چوب، آن شکل خاص را «بیرون بکشد». اگر ساختار رگههای چوب با شکل مطلوب همخوانی نداشته باشد، یا چوب کنار گذاشته میشود یا به درجات پایینتر تنزل مییابد . در این نظام ، چوب تابع شکل است .
فریهند این رابطهی سلسلهمراتبی را برمیهممیزند . اینجا شکل تابع چوب است. صنعتگر بلوک برایر را برمیدارد، به ساختار رگهها نگاه میکند، عیوب طبیعی را میسنجد، و سپس میپرسد : این چوب میخواهد چه شکلی بشود؟ این تغییر رویکرد ، همان چیزی است که فریهند را به چیزی بیش از یک «شکل» تبدیل میکند یک روش، یک فلسفه، و شاید یک اعلام استقلال.
جالب است که این رویکرد، شباهتهای عمیقی با جنبشهای هنری قرن بیستم دارد. سوررئالیسم، با تأکیدش بر «نوشتن خودکار» و رهایی از کنترل عقلانی ، دقیقاً همین منطق را در ادبیات و نقاشی دنبال میکرد. اکسپرسیونیسم انتزاعی، با رد کردن بازنمایی واقعگرایانه ، هنرمند را از اسارت سوژه آزاد کرد . پیپهای فریهند ، در مقیاس خودشان ، همین کار را با صنعتگر انجام دادند : او را از اسارت شکل آزاد کردند.
چرا دانمارک ؟ زمینههای فرهنگی یک انقلاب کوچک
اگر قرار بود انقلابی در پیپ سازی رخ دهد، چرا دانمارک؟ چرا نه انگلستان با تاریخ چندصدسالهاش در این حرفه؟ چرا نه فرانسه که منبع برایر جهان بود؟ چرا نه ایتالیا با سنت صنعتگری درخشانش؟
پاسخ را شاید باید در همان حاشیهای بودن دانمارک جستجو کرد. کشورهایی که مرکز یک صنعت هستند، اغلب اسیر سنتهای خودشان میشوند. موفقیت گذشته، به قفلی بر نوآوری آینده تبدیل میشود. دانهیل نمیتوانست فریهند بسازد نه بهخاطر ناتوانی فنی، بلکه چون فریهند با هویت برندش در تضاد بود. چارتان فرانسه نمیتوانست از الگوهای کلاسیک فاصله بگیرد چون آن الگوها خودش بود.
دانمارک این محدودیتها را نداشت. صنعت پیپسازی دانمارک تاریخ کوتاهتر و سنت سبکتری داشت، و همین سبکی به آزادی ترجمه شد. پیپسازان دانمارکی چیز زیادی برای از دست دادن نداشتند؛ اگر قرار بود شهرتی کسب کنند، باید متفاوت میبودند، نه بهتر در همان بازی قدیمی.
اما فقط نبود سنت کافی نبود . زمینه فرهنگی دانمارک نقش مهمی در شکلگیری این جنبش داشت. دانمارک دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در اوج شکوفایی طراحی مدرن اسکاندیناویایی بود. آرنه یاکوبسن، ورنر پانتون، فین یول و دهها طراح دیگر، دانمارک را به یکی از مراکز جهانی طراحی صنعتی و مبلمان تبدیل کرده بودند. فلسفهی طراحی اسکاندیناویایی با تأکید بر فرم ارگانیک، احترام به متریال، و ادغام زیبایی با کارکرد هوایی بود که پیپسازان دانمارکی تنفس میکردند.
این تأثیر مستقیم بود . سیکستن ایوارسون، که بسیاری او را پدر پیپسازی مدرن دانمارک میدانند، پیش از پیپسازی در زمینهی طراحی نقرهکاری فعالیت داشت. او با فرهنگ طراحی دانمارکی آشنا بود و این آشنایی را به کارگاه پیپسازیاش آورد. وقتی ایوارسون به بلوک بریر نگاه میکرد، چشم یک طراح را داشت، نه چشم یک صنعتگر سنتی.
مطالعه ادامه مقاله:
منبع: ماسترو رحیمی




